یه قصه قدیمی یه قصه گوی خسته
وقتی بابا نداری نوشتنش رو تخته چه سخته
وای بابا ندارم بابام چشماش و بسته
بابا چشماتو وا کن ببین قلبم شکسته
چه سخته چه سخته نوشتن بابا رو تخته
خدا بابام نمرده بابام اهل نبرده
یه گوشه ای می میرم اگر که برنگرده
بابا چشماتو واکن بابا من و نگام کن
ببین دلم شکسته بابا لباتو وا کن
بابا من و صدام کن بابا لباتو واکن
بابا من و نگاه کن بابا چشماتو وا کن
آب بابا چه سخته نوشتنش رو تخته وقتی بابا نداری گفتنشم چه سخته
آب بابا خدافظ..رفتی بابای خوبم می خوام برم رو خورشید عکس تو رو بکوبم
آب بابا خدافظ..رفتی بابای خوبم می خوام برم رو خورشید عکس تو رو بکوبم
آب بابا چه سخته وقتی بابا نداری..
یه قصه قدیمی یه قصه گوی خسته
وقتی بابا نداری نوشتنش رو تخته چه سخته
آب بابا خدافظ...
پرسیدم از گل سرخ بر سینه ات چه داری بر گونــــــه های سرخت داغ غم کــه داری ؟
گل با تبسمــــی گفت : ای یار دل شکستـه این شرم سرخ عشقیست برگونهام نشسته
این راز شور عشق است یک راز جاودانــی بی عاشقـی حرام است یک لحظــه زندگانــی

می گویند:
یک دقیقه طول می کشد تا شخص خاصی را بیابی،
یک ساعت طول می کشد تا او را ستایش کنی،
یک روز طول می کشد تا دوستش بداری،
اما یک عمر تا فراموشش کنی...!

بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند
قاب عکس توست اما شیشه ی عمر من است
بوسه بر مویت زنم ترسم که تارش بشکند
تارموی توست اما ریشه ی عمر من است![]()


پدرم،
با موهای سپیدش
پاکی قدومش
صفای وجودش
سنگینی سکوتش
نجابت و غرورش
و با زمزمه ی کلامش در جذبه ی محراب
گستره ی وسیع جنت بود و
"من فقط پدر می خواندمش"