+
نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 17:54 توسط یلدا
|
برای تو مینویسم عزیزم
برای تو که عزیزمی
همسر مهربانم
در این چند روزی که ندیدمت دلم برات تنگ شده
هرجا هستی مواظب خودت باش
می دونم که به وبلاگم سر میزنی
موفق باشی عزیزم
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 17:22 توسط یلدا
|
+
نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 10:5 توسط یلدا
|
+
نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 11:30 توسط یلدا
|
+
نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 11:14 توسط یلدا
|
روزگار خوش آن بود که با دوست گذشت
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود
+
نوشته شده در چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 13:26 توسط یلدا
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 10:17 توسط یلدا
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 10:14 توسط یلدا
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 10:10 توسط یلدا
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 10:9 توسط یلدا
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 10:6 توسط یلدا
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 10:4 توسط یلدا
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 9:59 توسط یلدا
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 9:51 توسط یلدا
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 9:41 توسط یلدا
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 9:34 توسط یلدا
|
+
نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 10:49 توسط یلدا
|
شعری از خلیل جوادی با این شعر خیلی حال کردم
جهت دانلود دکلمه آن کلیک کنید
محکمه الهی
یه شب که من حسابی خسته بودم
همین جــوری چشامو بستـه بـودم
سیاهی چشــام یه لحظه سُـر خـورد
یــه دفعـه مثل مرده ها خوابم برد
تــو خواب دیدم محشر کــبری شده
محکـمــة الهــــی بــر پــــا شـــده
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 17:0 توسط یلدا
|
زمانهای قدیم وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود
فضیلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.
ذکاوت! گفت : بیایید بازی کنیمٍ ، مثل قایم باشک
دیوانگی ! فریاد زد:آره قبوله ، من چشم میزارم
چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند.
دیوانگی چشم هایش رابست و شروع به شمردن کرد!!
یک..... دو.....سه ...
همه به دنبال جایی بودند تا قایم بشوند
نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.
خیانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت به میان ابرها رفت و
هوس به مرکززمین به راه افتاد
دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت ، به اعماق دریا رفت !
طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق .
آرام آرام همه قایم شده بودند و
دیوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد قایم کردن عشق خیلی سخت است.
دیوانگی داشت به عدد 100 نزدیک می شد
که عشق رفت وسط یک دسته گل رز و آرام نشست
دیوانگی فریاد زد، دارم میام، دارم میام
همان اول کار تنبلی را دید.
تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود!
بعدهم نظافت را یافت و خلاصه نوبت به دیگران رسید
اما از عشق خبری نبود.
دیوانگی دیگر خسته شده بودکه
حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش او گفت :
عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.
دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه از درخت کند
و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد .
صدای ناله ای بلند شد .
عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد،
دستها یش را جلوی صورتش گرفته بود
و از بین انگشتانش خون می ریخت.
شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.
دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت:
حالا من چکار کنم؟ چگونه میتونم جبران کنم؟
عشق جواب داد:
مهم نیست دوست من، تو دیگه نمیتونی کاری بکنی ،
فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یارمن باش .
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .
واز همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی
همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند!
+
نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387ساعت 14:21 توسط یلدا
|
در این فیلم یک زن عرب در حالی که پوشیه به صورت خود دارد،مشغول خوردن اسپاگتی به طرز کاملا جالبی میباشد.در ادامه مطلب دانلود کنید.

ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387ساعت 8:42 توسط یلدا
|
1. حجاب یکی از بایستههای مهم دینی و برای حفظ حرمت و شخصیت انسان و تلاش در جهت مصونیت بخشی به او در برابر جهان هرزه و ناپاک است. حجاب بدن زن را از دیدگان حفظ میکند و ارزش و شخصیت او را بالا میبرد؛ درست مانند یک قطعه طلا و جواهر که در پوششها و محفظههای امنیتی و محکم نگه داری میشود.
2. اصل حکم حجاب از ضروریات است و منکر آن، حکم منکر ضروری را دارد و منکر ضروری محکوم به کفر است، مگر این که معلوم باشد که منکر خدا و یا رسول نیست. (استفتا از امام خمینی، به نقل از: احکام خانواده، ص 274)
3. نکته مهم مقدار پوشش و حجاب زن در محیط و خانه و یا هنگام عبادت است. زن در مقابل نامحرم و در هنگام عبادت، باید تمام بدن حتی سر و موی خود را بپوشاند؛ ولی پوشاندن صورت به مقداری که در وضو شسته میشود و دستها تا مچ و پاها تا مچ لازم نیست.
4. اگر مردی با قصد شهوت و لذت نگاه میکند، بر زن واجب است تمام بدن - حتی صورت و دستها - را بپوشاند و بین محرم و نامحرم فرقی نیست (عروة الوثقی، ج 1، ص 550)
5. امام راحل(ره) در پاسخ به این پرسش که "پوشیدن دستکش و زدن پوشیه و روبند در چه صورتی برای بانوان مستحب یا واجب است"، میفرماید:
"رعایت هر چه بیشتر حجاب مستحب است و در صورتی که پوشیده نبودن وجه، موجب رتبه و مفسده باشد، پوشاندن واجب است و در فرضی مضر بودن، اجتناب شود". (احکام خانواده، ص 286)
6. پوشاندن صورت و حفظ حجاب برتر، امری پسندیده و نیک است؛ اما باید توجه گردد که این مقدار واجب نیست و شخص میتواند در صورتی که نامحرم به او نگاه میکند، صورت خود را با چادر بپوشاند و در بقیه موارد، مثل مردم عادی رفتار کند و لازم نیست خود را انگشت نما سازد و یا موجب جلب توجه دیگران گردد.
پس شما ضمن این که حجاب کامل خود را با چادر و مقنعه حفظ میکنید، میتوانید دیگران را به این امر رهنمون شوید و فلسفه و حکمتهای حجاب را برای آنها بیان کنید و لازم نیست با زدن پوشیه آنها را حساس سازید.
پس بهتر است مثل مردم عادی رفتار کنید و در صورت لزوم، صورت خود را با چادر بپوشانید؛ هر چند استفاده از پوشیه نه تنها اشکالی ندارد، بلکه به احتیاط نزدیکتر است.
+
نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387ساعت 8:39 توسط یلدا
|
آرزو ٬ اوج سواری ٬ اکبر!***کربلا ٬ عشق٬ قناری٬ اکبر
پسری شبه پیمبر داری***خوش به حال تو که اکبر داری
شوق٬ شمشیر٬ کمربند٬ عقاب***دل بابا به خدا می شود آب
خسته هر وقت شدی زود بیا!***چشم بابا شده چون رود٬ بیا!
خستگی؟ زخم؟ شکایت؟ خاموش!***تشنگی چیست؟ بهانه-آغوش!
این پدر بود که یکباره خمود***آن که چون صاعقه رفت اکبر بود
نفرت انگیزتر از قبح گناه***آن فرازی که فرو رفت به ماه
این حسین است که افتاد از پای***چشم ٬ خون ٬ اسب !کجا؟ دشمن! وای
خصم بر ماتم زهرا خندید***وای بر من همه را بابا دید
پیش چشم همهء اهل حرم***ناله زد عشق: علی جان! پسرم!
داغ تو بر جگرم سوز نهاد***بعد تو هیچ شبی روز مباد!...
آرزو٬ شوق٬ دلم رادر زد***کربلا٬ عشق٬ قناری پر زد...
شعر حسن بیاتانی
+
نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 13:7 توسط یلدا
|
من نه یلدا
نه فرزاد!!!
نه ...
من شصت چی هستم
+
نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 17:38 توسط یلدا
|
پدری برای سرگرم كردن فرزندش نقشه جهان را چند قسمت كرد و به او داد تا مانند پازل درستش كند پسر خیلی زود این كار رو تمام كرد پدر كه میدانست فرزند با نقشه دنیا آشنایی نداشته تعجب كرد و پرسید چه طور به این سرعت تونستی تكمیلش كنی پسر جواب داد: پشت نقشه عكس یه آدم بود ، آدم رو ساختم جهان خود به خود درست شد
+
نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 17:9 توسط یلدا
|
زندگی چون کودکی تنهاست:
ساده وغمناک!،
اشک سردی همچون مروارید
میدود در جام چشمانش،
میچکد بر خاک،
سادگی در چهره اش پیداست!
گاه یک لبخند
میدمد در اسمان گونه هایش گرم،
می شکوفد در بنا گوشش
غنچه آزرم.
گاه ابر تیره اندوه
بر جبینش میگشد دامن
سر فرو می اورد نا شاد،
چون نهاهی نرمو نازک تن
در گذار باد
زندگی زیباست:
ساده و مغموم،
چون غزالی در کنار چشمه ای،در خلوت جنگل
مانده از دیدار جفت گمشده محروم
دیده اش از انتظاری جاودان لبریز
در بهاری سرد
مرغ زیبایی نشسته شادمان بر شاخه اندوه
سادگی افتاده همچون شبنمی از دیده مهتاب
در سکون حیرتی خاموش
بر عقیق بوته اعجاب
زندگی چون کودکی تنهاست:
ساده وغمناک،
زندگی زیباست
+
نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 16:6 توسط یلدا
|
+
نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 16:6 توسط یلدا
|
یکی بود یکی نبود .
یک مرد بود که تنها بود .
یک زن بود که او هم تنها بود .
زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .
خدا غم آنها را میدید و غمگین بود .
خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .
مرد سرش را پایین آورد .
مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید .
خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .
مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید .
خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید .
مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .
خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی .
مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ...
یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد . دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند .
اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند .
مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .
خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود .
فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .
خدا خندید و زمین سبز شد .
خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .
فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت .
خاک خوشبو شد .
پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود .
فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند .
مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .
خدا شوق مرد را دید و خندید .
وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست .
خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد .
روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت .
زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند .
خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیش نشود .
زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند .
و پرنده هایی که ...
خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود .
+
نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 15:45 توسط یلدا
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 11:24 توسط یلدا
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 11:6 توسط یلدا
|
غمم در سینه پنهان است ولیکن کس نمی داند
برای دوست میخندم و میخندانم عالم را
+
نوشته شده در چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 17:40 توسط یلدا
|
انسان هيچ وقت بيشتر از آن موقع خود را گول نميزند که خيال ميکند ديگران را فريب داده است.(لارشفو کو)
+
نوشته شده در چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 17:30 توسط یلدا
|
دنيا به مثال کوزه اي زرين است اين آب کمي تلخ کمي شيرين است
از دوست جدا شدن چه سخت است اين بازي تلخ سرنوشت است
مرغ شب خوابيد و من از گريه بيدارم هنوز گر چه رفتي از برم مشتاق ديدارم هنوز
شمع سوزان توام اين کونه خاموشم نکن از کنارت ميروم اما فراموشم نکن
+
نوشته شده در چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 17:28 توسط یلدا
|