تبليغاتX
یلدا قشنگ ترین ترانه زندگی من
آمد به سرم از آنچه می ترسیدم
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 11:42  توسط یلدا  | 

خوشا به حالت ای روستایی

چه شاد و خرم، چه باصفایی

در شهر ما نیست جز دود و ماشین

دلم گرفته از آن و از این

 در شهر ما نیست جز داد و فریاد

خوشا به حالت که هستی آزاد

ای کاش من هم پرنده بودم

با شادمانی پر می­گشودم

می رفتم از شهر به روستایی

آنجا که دارد آب وهوایی

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 17:44  توسط یلدا  | 

زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست

جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش
کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست

گم گشته ی دیار محبت کجا رود
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست

عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست و لیکن طبیب نیست

در کار عشق او که جهانیش مدعی ست
این شکر چون کنیم که ما را رقیب نیست

جانا نصاب حسن تو حد کمال یافت
وین بخت بین که از تو هنوزم نصیب نیست

گلبانگ سایه گوش کن ای سرو خوش خرام
کاین سوز دل به ناله ی هر عندلیب نیست

ه.ا.سایه (هوشنگ ابتهاج)

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 16:31  توسط یلدا  | 

علی ز همسفر نیمه راه می گوید
علی شکایت ما را به چاه می گوید:
"بیا دلا که ز مردم به خود پناه بریم
ز دست مردم نااهل سر به چاه بریم"
چه در طبیعت ما مردمان فراهم بود
که ما شفیق نبودیم و چاه محرم بود؟
رها شدیم و گرفتار زرق و برق شدیم
میان برکه مال و منال غرق شدیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 11:56  توسط یلدا  | 

گلچین سریال امام علی (ع)

زیارت تصویری امام علی (ع)

خیمه عزا

روضه خوانی مرحوم کافی

مناقب امیرالمومنین علی علیه‎السلام(انیمیشن)

مداحی و روضه خوانی برای حضرت علی (ع)

منظومه

تصاویر ویژه

اسکرین سرور

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 11:33  توسط یلدا  | 

حضرت علی علیه السلام

طبیبا وا مکن زخم سرم را

مسوزان قلب زینب دخترم را

طبیبا کار از درمان گذشته

که آتش آب کرده پیکرم را

طبیبا نسخه ننویسی که باید

اجل بر چیند امشب بسترم را

ببند آنگون فرقم را که در قبر

نبیند فاطمه زخم سرم را

در و دیوار مسجد بود شاهد

که من گفتم اذان آخرم را

من آن یارم که شستم در دل شب

تن خونین تنها یاورم را

درود زندگی را گفتم آن روز

که زد در کوچه قنفذ همسرم را

شکاف زخم و ضعف تن به من داد

نوید وصل حی داورم را

از آن سوزم که امشب گوید آن پیر

کجا برده فلک، نان آورم را

به "میثم" داده‎ام سوزی که گوید

سخن‎های دل غم پرورم را

                                                                                                  "حاج غلامرضا سازگار"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 11:23  توسط یلدا  | 

شیعیان از چه جهان منقلب است؟
همه آفاق چرا ملتهب است؟

رخنه افتاده به ملک و ملکوت
یا مگر لرزه به عرش لاهوت

مضطرب عالم امکان شده است
منکسف شمس درخشان شده است

در جنان حور به سوگ است و عزا
همه جا بزم عزا هست بپا

متزلزل شده ارکان وجود
متفرق شده اعلام حدود

چون بگویم که زبانم شده لال
همه باشند پریشان احوال

خون بگرییم اگر جمله، رواست
روز قتل شه دین، شیر خداست

پرچم شوکت اسلام شکست
عزت دین خدا رفت ز دست

نخل ایمان و عدالت افتاد
سرو بستان هدایت افتاد

اشقیا، شیر خدا را کشتند
لنگر ارض و سما را کشتند

مرتضی عین خدا، نفس رسول
مرتضی جان جهان، زوج بتول

مرتضی شمع شبستان وجود
مرتضی بنده خاص معبود

سرش از تیغ عدو پر خون شد
نازنین صورت او گلگون شد

رفت و از محنت این عالم رست
قلب جبریل امین از غم خست

صوت فزت برب از او در گوش
می برد از سر ما طاقت و هوش

از همه خلق جهان چشم ببست
به لقاء احدیت پیوست

تا جهان، باقی و افلاک بجاست
قصه عدل علی پر آواست

ماه مبارک رمضان 1426

شعری از آیت الله العظمی صافی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 11:9  توسط یلدا  | 

مثل امشبی رو من متولد شدم ، شب نوزدهم ماه مبارک رمضون، همش به خودم میگم عجب پا قدمی داشتم

شب به دنیا اومدن من و شب نجوای نالی علی : فزت و رب الکعبه

آیا پا قدم من انقدر نحس بود؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 14:17  توسط یلدا  | 

خدايا هدايتم كن زيرا ميدانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.
خدایا هدايتم كن كه ظلم نكنم زيرا ميدانم ظلم چه گناهي است.
خدايا نگذار دروغ بگويم زيرا دروغ ظلم بزرگي است.
خدايا محتاجم كن كه بي انصافي نكنم زيرا كسي كه انصاف ندارد شرف ندارد.
خدايا دلم از ظلم و ستم گرفته است ترا بعدالتت سوگند ميدهم كه مرا در زمره ستمگران و ظالمان قرار نده.
خدايا ميخواهم فقيري بينياز باشم كه جاذبه هاي مادي زندگي مرا از زيبايي و عظمت تو غافل نگرداند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 9:35  توسط یلدا  | 


هوالحبيب الذي ترجى شفاعته ***** لكل هول من الأهوال مقتحم
ترجمه :او دوستي است كه در همه پيشامد ها و حوادث ناگوار اميد شفاعتش مي رود


این تصویر قفل درب خانه حضرت زهرا (س) در حرم شریف پیامبر است.
مدینه که بودم به دوستان قول داده بودم که هرجور شده این عکس رو  برای دوستان بزارم

توی این تصویر اون قفل رو میشه دید
خیلی گشتم تا این عکس ها رو گیر آوردم
حرف من به اونایی که سنگ وهابیون رو به سینه میزنن اینه که اگر توسل ما شرکه پس این شعر شما چه معنی ای میده؟؟؟
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 10:41  توسط یلدا  | 

بی‌تاب‌تر از جان پريشان در شب

بی‌خواب‌تر از گردش هذيان بر لب

بی‌رؤيت روی او بلاتكليفم

مثل گل آفتاب‌گردان در شب

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 10:18  توسط یلدا  | 

بی تو ای جان جهان، جان و جهان را چه كنم؟

خود جهان می‌گذرد، ماندن جان را چه كنم؟

ماه شعبان و رجب، نم‌نم اشكی شد و رفت

خانه ابری‌ست خدايا! رمضان را چه كنم؟

شانه بر زلف دعا می‌زنم و می‌گريم

موسی من! تو بگو روز و شبان را چه كنم؟

صاحب "حيّ علی ...!" لقمه‌ی نوری برسان

سحر از راه رسيده‌ست، اذان را چه كنم؟

كاتبان تو مرا خطّ امانی دادند

كشته‌ی خال توام، خط امان را چه كنم؟

كاشكی جرم عيان بودم و تقوای نهان

پيش تقوای عيان، جرم نهان را چه كنم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 10:9  توسط یلدا  | 


این تصنیف جدیدترین اجرای «استاد محمدرضا شجریان» است که پس از اتفاقات اخیر کشور اجرا شده است.
تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست…

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار…


(کلیک راست+save target as)
دانلود با فرمت mp3 حجم ۷MB
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 16:5  توسط یلدا  | 

از قدیم می گفتن آدم گشنه عشق یادش میره

ولی نمی دونم چرا وقتی از گشنگی روزه به خودم می پیچم بیشتر عاشق خدا میشم

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 15:38  توسط یلدا  | 


 موجیم و وصل ما، از خود بریدن است

ساحل بهانه‌ای است، رفتن رسیدن است

تا شعله در سریم، پروانه اخگریم

شمعیم و اشك ما، در خود چكیدن است

ما مرغ بی پریم، از فوج دیگریم

پرواز بال ما، در خون تپیدن است

پر می كشیم و بال، بر پرده‌ی خیال

اعجاز ذوق‌ها، در پر كشیدن است

یا هیچ نیستیم، جز سایه ای ز خویش

آیین آینه، خود را ندیدن است

گفتی مرا بخوان، خواندیم و خامشى

پاسخ همین تو را، تنها شنیدن است

بی درد و بی غم است، چیدن رسیده را

خامیم و درد ما، از كال چیدن است

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 13:32  توسط یلدا  | 


میان گریه‏هایم راهى براى عبور توست

مى‏دانم عادت كرده‏اى رهگذر لحظه‏هاى بارانى‏ام باشى

این بار هم بگذر و چشم‏هایت را

به پنجره‏اى بده كه شب و روز مرا نگاه مى‏كند ...

طوبى ابراهیمى

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 13:30  توسط یلدا  | 

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت
پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت
تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت

شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت
دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت.

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت 14:55  توسط یلدا  | 

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي‌گفت: مي‌آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه‌هايش را مي‌شنود و يگانه قلبي‌ام كه دردهايش را در خود نگه مي‌دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه‌اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:"با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست". گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي‌هايم بود و سرپناه بي كسي‌ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي‌خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني‌ام بر خاستي. اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه‌هايش ملكوت خدا را پر كرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 13:11  توسط یلدا  | 

زندگي حکايت مرد يخ فروشي است . . .

 که وقتي از او پرسيدند همه را فروختي؟
گفت : نفروختم،
تمام شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 12:41  توسط یلدا  | 

خسته ام از آرزوها،آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي بالهاي استعاري

لحظه هاي کاغذي را،روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري

آفتاب زرد و غمگين،پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين،آسمانهاي اجاري

رونوشت روزها را، روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي،جمعه هاي بي قراري

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 12:41  توسط یلدا  | 

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 10:52  توسط یلدا  | 

آرام آرام،
آرام تر از تمام آرامه های کودکیم آمدی؛
و آرامشم را خط خطی کردی؛
و بعد
آرام رفتی؛
وهیچ نفهمیدی
درتمام این لحظه های آرام چه اضطرابی درمن موج می زد!
کاش یک لحظه،
جرات خواندن ناآرامی چشم هایم را
داشتی!
کاش یک لحظه،
جرات بر هم زدن آرامشت را
داشتم!
+ نوشته شده در  شنبه 7 شهریور1388ساعت 16:48  توسط یلدا  | 

نمايندگان مجلس شديدا در حال بررسي وزراي پيشنهادي دولت دهم هستند.

ـ خب وزير رفاه پر، وزير آموزش و پرورش ... .

 

از چندين هزار الاغ براي انتقال صندوق‌هاي انتخابات افغانستان استفاده خواهد شد.

ـ عررررر، عررررر؛ يعني بابا من نخوام تو انتخابات نقش مفيد داشته باشم، کي رو بايد ببينم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 9:25  توسط یلدا  | 

این سومین رمضانی است که بر ما می گذرد و بی تو بر سر سفره افطار می نشینیم

پدرم!

افطار اولین روز ماه رمضان بی تو چقدر سنگین  بود

با بغضی که در گلو داشتم روزه ام را افطار کردم

تو را یاد کردم

این را نوشتم که مبادا گمان کنی فراموشت کردم

داغ از دست دادن تو چون نیش خنجری قلبم را دریده که مرهمی ندارد جز مرگ

آنچه بر سر مزارت به تو گفتم برایم از خدا بخواه....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 10:4  توسط یلدا  |