
خوشا به حالت ای روستایی
چه شاد و خرم، چه باصفایی
در شهر ما نیست جز دود و ماشین
دلم گرفته از آن و از این
در شهر ما نیست جز داد و فریاد
خوشا به حالت که هستی آزاد
ای کاش من هم پرنده بودم
با شادمانی پر میگشودم
می رفتم از شهر به روستایی
آنجا که دارد آب وهوایی
جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش
کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست
گم گشته ی دیار محبت کجا رود
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست
عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست و لیکن طبیب نیست
در کار عشق او که جهانیش مدعی ست
این شکر چون کنیم که ما را رقیب نیست
جانا نصاب حسن تو حد کمال یافت
وین بخت بین که از تو هنوزم نصیب نیست
گلبانگ سایه گوش کن ای سرو خوش خرام
کاین سوز دل به ناله ی هر عندلیب نیست
ه.ا.سایه (هوشنگ ابتهاج)
علی ز همسفر نیمه راه می گوید
علی شکایت ما را به چاه می گوید:
"بیا دلا که ز مردم به خود پناه بریم
ز دست مردم نااهل سر به چاه بریم"
چه در طبیعت ما مردمان فراهم بود
که ما شفیق نبودیم و چاه محرم بود؟
رها شدیم و گرفتار زرق و برق شدیم
میان برکه مال و منال غرق شدیم
مناقب امیرالمومنین علی علیهالسلام(انیمیشن)

طبیبا وا مکن زخم سرم را
مسوزان قلب زینب دخترم را
طبیبا کار از درمان گذشته
که آتش آب کرده پیکرم را
طبیبا نسخه ننویسی که باید
اجل بر چیند امشب بسترم را
ببند آنگون فرقم را که در قبر
نبیند فاطمه زخم سرم را
در و دیوار مسجد بود شاهد
که من گفتم اذان آخرم را
من آن یارم که شستم در دل شب
تن خونین تنها یاورم را
درود زندگی را گفتم آن روز
که زد در کوچه قنفذ همسرم را
شکاف زخم و ضعف تن به من داد
نوید وصل حی داورم را
از آن سوزم که امشب گوید آن پیر
کجا برده فلک، نان آورم را
به "میثم" دادهام سوزی که گوید
سخنهای دل غم پرورم را
"حاج غلامرضا سازگار"
شیعیان از چه جهان منقلب است؟
همه آفاق چرا ملتهب است؟
رخنه افتاده به ملک و ملکوت
یا مگر لرزه به عرش لاهوت
مضطرب عالم امکان شده است
منکسف شمس درخشان شده است
در جنان حور به سوگ است و عزا
همه جا بزم عزا هست بپا
متزلزل شده ارکان وجود
متفرق شده اعلام حدود
چون بگویم که زبانم شده لال
همه باشند پریشان احوال
خون بگرییم اگر جمله، رواست
روز قتل شه دین، شیر خداست
پرچم شوکت اسلام شکست
عزت دین خدا رفت ز دست
نخل ایمان و عدالت افتاد
سرو بستان هدایت افتاد
اشقیا، شیر خدا را کشتند
لنگر ارض و سما را کشتند
مرتضی عین خدا، نفس رسول
مرتضی جان جهان، زوج بتول
مرتضی شمع شبستان وجود
مرتضی بنده خاص معبود
سرش از تیغ عدو پر خون شد
نازنین صورت او گلگون شد
رفت و از محنت این عالم رست
قلب جبریل امین از غم خست
صوت فزت برب از او در گوش
می برد از سر ما طاقت و هوش
از همه خلق جهان چشم ببست
به لقاء احدیت پیوست
تا جهان، باقی و افلاک بجاست
قصه عدل علی پر آواست
ماه مبارک رمضان 1426
شعری از آیت الله العظمی صافی
شب به دنیا اومدن من و شب نجوای نالی علی : فزت و رب الکعبه
آیا پا قدم من انقدر نحس بود؟
خدايا هدايتم كن زيرا ميدانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.
خدایا هدايتم كن كه ظلم نكنم زيرا ميدانم ظلم چه گناهي است.
خدايا نگذار دروغ بگويم زيرا دروغ ظلم بزرگي است.
خدايا محتاجم كن كه بي انصافي نكنم زيرا كسي كه انصاف ندارد شرف ندارد.
خدايا دلم از ظلم و ستم گرفته است ترا بعدالتت سوگند ميدهم كه مرا در زمره ستمگران و ظالمان قرار نده.
خدايا ميخواهم فقيري بينياز باشم كه جاذبه هاي مادي زندگي مرا از زيبايي و عظمت تو غافل نگرداند.

بیتابتر از جان پريشان در شب
بیخوابتر از گردش هذيان بر لب
بیرؤيت روی او بلاتكليفم
مثل گل آفتابگردان در شب
بی تو ای جان جهان، جان و جهان را چه كنم؟
خود جهان میگذرد، ماندن جان را چه كنم؟
ماه شعبان و رجب، نمنم اشكی شد و رفت
خانه ابریست خدايا! رمضان را چه كنم؟
شانه بر زلف دعا میزنم و میگريم
موسی من! تو بگو روز و شبان را چه كنم؟
صاحب "حيّ علی ...!" لقمهی نوری برسان
سحر از راه رسيدهست، اذان را چه كنم؟
كاتبان تو مرا خطّ امانی دادند
كشتهی خال توام، خط امان را چه كنم؟
كاشكی جرم عيان بودم و تقوای نهان
پيش تقوای عيان، جرم نهان را چه كنم؟
این تصنیف جدیدترین اجرای «استاد محمدرضا شجریان» است که پس از اتفاقات اخیر کشور اجرا شده است.ولی نمی دونم چرا وقتی از گشنگی روزه به خودم می پیچم بیشتر عاشق خدا میشم

موجیم و وصل ما، از خود بریدن است
ساحل بهانهای است، رفتن رسیدن است
تا شعله در سریم، پروانه اخگریم
شمعیم و اشك ما، در خود چكیدن است
ما مرغ بی پریم، از فوج دیگریم
پرواز بال ما، در خون تپیدن است
پر می كشیم و بال، بر پردهی خیال
اعجاز ذوقها، در پر كشیدن است
یا هیچ نیستیم، جز سایه ای ز خویش
آیین آینه، خود را ندیدن است
گفتی مرا بخوان، خواندیم و خامشى
پاسخ همین تو را، تنها شنیدن است
بی درد و بی غم است، چیدن رسیده را
خامیم و درد ما، از كال چیدن است
قیصر امین پور

میان گریههایم راهى براى عبور توست
مىدانم عادت كردهاى رهگذر لحظههاى بارانىام باشى
این بار هم بگذر و چشمهایت را
به پنجرهاى بده كه شب و روز مرا نگاه مىكند ...
طوبى ابراهیمى
یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت
پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت
تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت
شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت
دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت.
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه ميگفت: ميآيد، من تنها گوشي هستم كه غصههايش را ميشنود و يگانه قلبيام كه دردهايش را در خود نگه ميدارد و سر انجام گنجشك روي شاخهاي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:"با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست". گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگيهايم بود و سرپناه بي كسيام. تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه ميخواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانهات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنيام بر خاستي. اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريههايش ملكوت خدا را پر كرد.
زندگي حکايت مرد يخ فروشي است . . .
که وقتي از او پرسيدند همه را فروختي؟
گفت : نفروختم،
تمام شد.

خسته ام از آرزوها،آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي بالهاي استعاري
لحظه هاي کاغذي را،روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري
آفتاب زرد و غمگين،پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين،آسمانهاي اجاري
رونوشت روزها را، روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي،جمعه هاي بي قراري
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.



این سومین رمضانی است که بر ما می گذرد و بی تو بر سر سفره افطار می نشینیم
پدرم!
افطار اولین روز ماه رمضان بی تو چقدر سنگین بود
با بغضی که در گلو داشتم روزه ام را افطار کردم
تو را یاد کردم
این را نوشتم که مبادا گمان کنی فراموشت کردم
داغ از دست دادن تو چون نیش خنجری قلبم را دریده که مرهمی ندارد جز مرگ
آنچه بر سر مزارت به تو گفتم برایم از خدا بخواه....